خرید بک لینک
دلم برای نوشتن تنگ شده. امروز چند شنبه است؟

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 13:40

به قول یه بنده خدایی، انگار من احساسات رو چندین برابر بقیه درک میکنم. نه احساسات بقیه رو، چون فکر کنم اونا رو نصف حالت معمول حس میکنم :)) ولی احساساتی که درون خودم به وجود میاد رو با رزولوشن بالا و فول اچدی و به توان ۲ حس میکنم. انگار همه چیز اغراقشده است توی مغزم. اگه عذاب وجدانه به حد جنونآمیزی میرسه درونم، اگه حسرته تا مرز ناامیدی از کل دنیا میبردم، اگه دوست داشتنه به شدت بیتاب و قرارم میکنه، اگرم مثل وقتی که استعفا دادم انزجار و مثل امروز خشمه، انگار میخوام منفجر بشم. یه کاریو گفته بودم مامان انجام ندن و گفته بودم هم چرا و گفته بودم هم اگه انجام بدن چه نتیجهای داره، ولی امروز دیدم انجام دادهن و واقعا آتیش گرفتم. میخواستن یه چیزی بگن که گفتم هیچی نگین و رفتم تو حیاط. نمیدونم چرا سکوت بین ماها جا نیفتاده. من خیلی وقتا مثل وقتی به شدت ناراحتم و وقتی عصبانیام نمیتونم حرف بزنم. نمیخوام هم حرف بزنم. میخوام هیچکس هیچی نگه. اینجا از بس نمیخواستم یک کلمه بشنوم یا یک کلمه بگم و چون ظرف و غذا و کیک تو توستر انتظارمو میکشید یک دقیقه هم نتونستم تو حیاط بمونم و برگشتم تو و هدفون گذاشتم و صداشو تا ته زیاد کردم. ظرفا رو شستم و کیکمو درآوردم و صدای رواعصاب هدفون رو بستم و با مامان آشتی کردم. بعضی وقتا هم کنار جیمجیم اینطوری میشم که سکوت میخوام. ولی جیمجیم نمیذاره ساکت بمونم و انقدرررر اصرار میکنه که علت ناراحتیت رو بگو، حرف بزن تا یه چیزی بگم. من البته نمیتونم حرفیو تو خودم نگه دارم و قطعا بعدا اگه بپرسه بهش میگم، ولی شاید راحتتر و کمفشارتر و شاید بدون گریه. انقدر که من پیش جیمجیم گریه کردهم، شاید تو تنهایی هم انقدر

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 13:40

تقریبا هر روز، طی روز، میگم برم اینو بنویسم تو وبلاگ، اونو بنویسم، فلان چیزو تعریف کنم، بهمان ماجرا رو بگم، ولی اونجا خب قطعا وقتش نیست و میذارم برای موقع بیکاری، بیکار که میشم ولی، دیگه یادم نمیاد چی میخواستم بنویسم. الان دارم به کلهی پوکم فشار میارم که یادم بیاد چی میخواستم بنویسم. خب چون هیچی یادم نمیاد یه چیزی مینویسم دیگه. امروز تو کارگاه داشتم فکر میکردم من نسبت به صابکارم سرعت کارم بالاست. خیلی زودتر پختم تموم میشه و همزمان خردهکاریها و آماده کردن مواد برای روزهای بعدم پیش میبرم. خیلی زود رو کار سوار شدم و جوانب مختلف کار تو کارگاه اومد تو دستم، برنامهریزی نظافت و آمادهسازی مواد و تغییر دکوراسیون و بهینه کردن چیدمان کارگاه و یادآوری خرید به موقع مواد اولیه که این واقعا مهمه و جزئیترین مواد اولیه اگه تموم شده باشه و یادمون رفته باشه بخریم کل کار اون روز رو هواست. و چیزی که سرعت منو تو کار زیاد میکنه تشخیص ترتیب پخت محصولاته. من حتی یه برنامهی ثابت برای پخت ندارم، با اینکه تنوع محصولات هر روز ثابته و فقط تعدادش تغییر میکنه گاهی. اما من بر اساس شرایط کلی هر روز، اول صبح برنامه میریزم که چی اول انجام بشه و چیا بعدش. ولی این کار یهکم روی خودم فشار میاره. اینطوری میشه که انقدر مویرگی کارا رو میچینم که یک دقیقه هم پرت نمیشه و بنابراین یک دقیقه هم نمیشینم و پشت سر هم کارا رو انجام میدم. بعد میبینی آخر وقت یک ساعت مثلا زودتر از تایم کاریم کارم تموم میشه. حالا امروز جناب صابکار میگه نظرتون چیه این ساعتایی که زودتر میرین رو جمع کنین یه روز به جاش اضافه بیاین؟ یا اگه یه روز محصولات بیشتر بود بیشتر وایستین؟ اینجور وقتا با خودم میگم چته دختر

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 13:40

جالبه از پست قبلی فقط یک هفته میگذره، ولی من حس میکنم یک ماهی هست که نیومدهم و ننوشتهم. حس میکنم نه یک هفته که یک ماه کار کردهم. حساب کتاب که بکنیم شاید واقعا بیشتر از قبل کار نکنم الان، چون اگه کار دوم هست، عوضش یه شیفتایی مرخصی گرفتهم از کار اول؛ ولی چون رفتوآمدم زیاد شده و کار دوم هم کار یدیه، خیلی بیشتر خسته میشم. بعضی روزا اول بیمارستان، بعد کار دوم و بعد کلینیک میرم و هلاک میرسم خونه. از دیگر سختیهای این هفتهی اخیر که از بیرون و یه جاهایی از درون هم آسونی به نظر میاد اینه که به فضل ربی! ماشین خریدهم. یعنی بیشتر برام خریدهن :| خوبه. هم ماشینی که خریدهم، گرچه امام رضا با یک نرمش قهرمانانه نوعشو عوض کردهن :)) هم کلا ماشین داشتن خوبه. اما خب درعینحال سخت هم هست. یهجورایی از حوصلهی من خارجه دنبال جای پارک گشتن و تو ترافیک سنگین موندن و رفتار بد بعضی رانندهها. ولی ظاهرا چارهای نیست فعلا. و ظاهرا این پیشرفت محسوب میشه. اما خب پیشرفتی که خودم بهش نرسیدهم. کمتر از یک سوم پول ماشین مال خودم بوده و خریدش بجز با داشتن یه حامی مثل آقای ممکن نبود. من خودم وقتی دو سال پیش، یکی از دوستام که با هم رفتیم سر کار (البته اون حسابداره) ماشین خرید، حس کردم چقدر عقبم که نتونستم به پیشرفت حداقل معادلی با دوستام برسم. اما خب زیاد در بندش نموندم. اگه آدم اهل قیاسی بودم ممکن بود خودمو شماتت کنم و حس سرخوردگی بگیرم. ولی چیزی که آدما این مواقع باید خیلی در نظر بگیرن، اینه که تو جامعهی الان و شاید همهی جوامع همهی ادوار، بستر پیشرفت خیلی نقش داره و چه بسا آدمای قابلی که چون زمینهشو پیدا نکردهن یا حمایت نشدهن، پیشرفتی هم نکردهن؛ حالا چه پیشرفت مادی، چه معنوی

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 3 تير 1402 ساعت: 16:07

ظهر که جیمجیم، تو خونهمون، روبروم، اون سمت میز نشسته بود، یه لحظه فکر کردم چقدر این صحنه غیرواقعی و تخیلیه. حس میکردم مثل حباب شکننده است و اگه به سطح لحظه دست بزنم، میترکه و از خواب بیدار میشم. جیمجیم؟ تو خونهی ما؟ کنار خانوادهی من؟ در حال خوردن قیمهای که خودش از صبح پخته؟ خب من هیجوقت تا به حال، نشده که دوستام بیان خونهمون. البته کمتر از انگشتای یک دست شاید شده، ولی اینطوری که شام و نهار بمونن یا اینکه خودشون پاشن غذا درست کنن اصلا! منم فک کنم از فشار خواب، بداخلاق بودم امروز. کاش خیلی سرحال میبودم و بیشتر خوش میگذشت. همهی کارا رو گذاشتم جیمجیم انجام داد :| حتی ظرفای ظهر رو هم شست و رفت سر کار. من امروز مرخصیام. و اون تنها رفت. دلم گرفت که تنها رفت. دوشنبهشب و سهشنبهشب، تنها شیفتهای باقیموندهی من تو کلینیکه که اونم هست، چون چهارشنبه شاید تولد خواهرزادههاش و اون مرخصی باشه. ای وای، جیمجیم عزیز من... امروز میگفت یه وقت اومدی خونهی من، سمت آشپزخونه نیای هااا! مثل همیشه مدلهای کار کردنمون متفاوته :)) بعد که رفت مامانم گفت دوستت بنده خدا از صبح همهش تو آشپزخونه در حال کار بود، اصلا ننشست حتی یه استکان چای یا یه دونه میوه بخوره. گفتم میوه خب شسته بودم همونجا دم دستش بود، اگه میخواست که می خورد و میخواستم بگم یه فنجون قهوه هم براش دم کردم که نگفتم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 3 تير 1402 ساعت: 16:07

دیروز سیویک خرداد بود و واپسین روز کاری من تو کلینیک. البته امروز هم رفته بودم، ولی خب کار نکردم و فقط نشستم کنار جیمجیم و سودوکو حل کردم و چای نوشیدم و کارای تسویهحسابم هم انجام شد. به بچهها میگفتم من از هیچی هم خوشحال نباشم، از اینکه حقوقم یکم واریز شده خیلی خوشحالم :)) مخصوصا اینکه حقوق اردیبهشت هم بیستم اینا واریز شده بود و تا الان تقریبا نصف شده :)) مثلا من قراره پسانداز کنم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 3 تير 1402 ساعت: 16:07

صفحه بندی